X
تبلیغات
دیباچه خاطرات من و همسر مهربانم


























دیباچه خاطرات من و همسر مهربانم

سلام دوستای گلم عیدتون مبارک با تاخیر زیاد انشاالله که طاعات و عباداتتون قبول باشه.

جمعه واسه افطار رفتیم خونه مامانم یکهویی بعد افطار خیلی زیاد دلم مسافرت خواست. کلا من نمیدونم چرا همیشه یکهویی هوس یه مسافرت میکنم و تمام مسافرتهایی که رفتیم توی این یکی دوسال ضرب ااجلی بوده.

خلاصه گفتم کاش میشد این دو سه روزه تعطیلی رو یه جایی میرفتیم. کلی حرف باهم زدیم که مثلا تو این چند روز کجا بریم اول گفتیم بریم کاشان اما خوب کاشان یه روزه ادم خسته میشه دو سه روزه هم حوصله ادم اونجا سر میره بعد حامد گفت بریم تهران. که کم کم جدی شد و اینکه چه جوری بریم من میگفتم با ماشین خودمون بریم اما حامد و مامان و بابام مخالف بودن. حامدم میگفت چون پارسال یه تصادف بدی با این ماشین کردیم بهش اعتماد نیست و استرس دارم. من هم یکم کج خلقی کردم اما فایده نداشت چون حرفهاشون منطقی بود. خلاصه تا ساعت ۱۱ بحث بی تیجه شد. دیگه خداحافظی کردیم و اومدیم.

توی راه حامدم گفت بانو بیا سخت نگیر . یه بار هم بیا این مدلیشو تجربه کنیم. باور کن نمیزارم بهت سخت بگذره. بیا دو روزه میریم حال و هوامون عوض میشه. خلاصه که قبول کردمو رفتیم ترمینال صفه و دو تا بلیط واسه شنبه ساعت ۱ گرفتیم. توی ترمینال هرچی به حامد گفتم بیا بریم کارت مامانتو بگیریم بریم خانه معلم درکه چون قبلا ما رفته بودیم و خیلی خوب بود. قبول نکرد و گفت نه اگه مامانم بفهمه ما داریم میریم تهران اصرار میکنه بریم خونه خاله هام اونجا بمونیم . بعد درستش نیست اولا تو همش باید تو این ۲ روزه حجاب داشته باشی و سختت میشه تو گرما و راحت نیستی ثانیا اونهام شاید واسه خودشون برنامه داشته باشن و بخوان برن جایی و درستش نیست ما برنامه شونو بهم بزنیم. خلاصه هرچی اصرار کردم بهش که خوب به مامانت میگیم نمیریم خونه اونها گفت نمیشه مامانم اصرار میکنه بریم واونهام میفهمن ما اومدیم خیلی زشت میشه.

بلیط گرفتیم و قرار شد به مامانش اینا چیزی نگیم و اونا نفهمن ما این ۲ روز رفتیم تهران.

فردا صبح حامدم رفت سر کار من هم مشغول بستن ساک شدم که مادر شوهرم زنگ زد.

میخواستم گوشی رو کلا بر ندارم اما نشد دل و زدم به دریا و گوشی رو برداشتم. یکم صحبت کردیم و میخواست واسه مهمونی عذر خواهی کنه و خسته نباشید بگه بعد اخر صحبتهاش دیدم داره زمزمه میکنه که یکشنبه فلان جا دعوت کردن و... خلاصه مجبور شدم بهش بگم چون واقعا نمیشد هم نگیم چون بالاخره روز عید باید میرفتیم دیدنشون اگه نمیرفتیم میفهمیدن نیستیم.

دیگه مامانش اینقدر اصرار کرد که اخه براچی برید الکی اینقدر پول هتل بدین. روزها برید بگردید حتی شامتونم بخورین بعد واسه خواب برین اونجا بهش گفتم دست من نیست  شما به حامد بگین.

قرار شد زنگ بزنه به حامد بعد چند دیقه دوباره زنگ زد به من و گفت حامد گوشیشو جواب نداده. حامد حدودای ساعت ۱۱ونیم اومد کلی کارها مونده بود از بس پشت تلفن بودم . دوتا مانتوهام اتوش مونده بود میخواستم برم پایین یه کیف هم بخرم دیگه تا حامد اومد نشست مانتوهامو اتو زد و ساک رو تکمیل کرد من هم رفتم خریدمو کردم . تو این بین مامانش دوباره تماس گرفته بود و حامد هم باز قبول نکرده بود که بریم.

خلاصه سریع تاکسی گرفتیم و به وقت رسیدیم ترمینال. اتوبوسش واقعا خوب بود من شاید یه بار دو سه سالم بود با اتوبوس رفته بودیم مسافرت. دیگه بعدش هیچوقت با اتوبوس جایی نرفته بودیم. برام فضای اتوبوس خیلی عالی به نظر رسید اینقدر فاصله داشت صندلیها که ادم اصلا اذیت نمیشد و یکم نفس راحت کشیدم که خب تا اینجاش بخیر گذشت. ساعت ۶ رسیدیم تهران حدود ساعت ۷ هم رسیدیم ترمینال ارژانتین.

از اونجا یه تاکسی گرفتیم و تاکسی مارو رسوند به هتلی به اسم تهران درسا. سمت میدون فردوسی بود واسه ۲ شب ازمون ۲۸۰ تومن گرفت اما خوب به قول حامد می ارزید به ارامش و اسایش خودمون و بقیه.

وسایلمونو گذاشتیم و رفتیم افطار به سختی یه رستوران پیدا کردیم ولی غذاش  رو راضی بودیم اسم رستورانش نصرت بود فکر کنم.

بعدش رفتیم پارک لاله و یکم قدم زدیم برگشتیم هتل تلویزیون رو روشن کردیم هنوز خبری از عید نبود. یکهویی فیلمی که داشت پخش میشد قطع شد و اعلام کردن که عیده و ما کلی خوشحالی کردیم و کلی لاو ترکوندیم!Smiley

خوابیدیم میخواستیم بریم نماز عید که تو ذوق من زده شد. کلا همیشه عید که میشه تو ذوق من زده میشه. کلی حسرت خوردم. چون نماز عید رو واقعا دوست دارم اما هیچ وقت قسمتم نمیشه برم.

فرداش حامدم هم نرفت نماز و منو تنها نزاشت. ساعت ۱۰ رفتیم پایین و پرسیدیم از اطلاعات هتل که کاخ نیاوران امروز بازه. گفت بله بازه. رفتیم سمت کاخ و تا رسیدیم دیدیم در کمال ناباوری کاخ بسته ست. کلی ناراحت شدیم. برگشتیم تجریش و از اونجا تاکسی گرفتیم رفتیم درکه. انجا کلی قدم زدیم و عکس گرفتیم و خوش گذروندیم نهار خوردیم و چایی خوردیم و برگشتیم. تجریش پیاده شدیم. حامدم خواست بره نمازشو بخونه رفت امام زاده صالح و من بازم جاموندم!

سریع نمازشو خوند و بعد ۱ ربع اومد بیرون.( مرسی همسر گلم که به خاطراینکه تنها نمونم نهایت سعی و تلاشتو میکنی. من میدونستم تو چه قدر دوست داشتی بیشتر اونجا میموندی )

بعدش رفتیم سمت پارک ملت و یکم قدم زدیم و بازم کلی عکسای بامزه و خوشگل گرفتیم. بخصوص حیات وحشش که کلی سوژه های بامزه پیدا کردیم. از اون نی نی که میخواست به بلبل تخمه بده و وقتی بلبله نوکشو میاورد طرفش جیقش بالا میرفت و اینکار ۱۰ مرتبه تکرار شد و بلبل بدبخت فکر کنم دق کرد!!

بعد از پارک ملت رفتیم سمت ولیعصر از چهاراه ولی عصر واسه حامدم یه تی شرت گرفتیم که خیلی خوشگل بود. بعد رفتیم سمت میدون ۷ تیر و دوتا مانتو خریدم که خیلی خوشم اومد قیمتها خیلی عالی بود نسبت به اینجا. دو تا مانتویی که من خریدم از اونجا قیمت یه مانتو توی اصفهان بود. همون مانتویی که خواهرم ازمهیاران هفته پیش خرید هم اونجا بود که ۳۰ تومن!!!!

اینا عکسها مانتوهام:

این یکی ترکه . توی ساک مانتوهام چروک شد

این هم یکی دیگه ش. هردوتاش سورمه ای شد. رنگهای دیگه ش بهم نمیومد.

بعد رفتیم شام خوردیم و برگشتیم هتل دیگه ساعت ۱۱ شده بود. زودی لالا کردیم و فرداش ساعت ۶ونیم بیدار شدیمو رفتیم صبحانه خوردیم و بعدش رفتیم دوباره سمت کاخ نیاوران. اونجاهم خیلی بهمون خوش گذشت و کلی لذت بردیم بخصوص توی کاخ صاحبقرانیه عکسهای خیلی جالبی بود. من این قسمتشو خیلی دوست داشتم. بعد برگشتیم هتل و وسایلمونو جمع کردیم و اومدیم اتاق رو تحویل دادیم و رفتیم سمت کاخ گلستان. کاخ اصلیش در دست مرمت بود و گفتن تا ۱ ماه اینده تعطیله اما بقیه امارتهاش باز بود. و اونا رو دیدیم. البته از تصاویری که زده بودن فکر کنم کاخ اصلی چیز دیگه ای باشه از زیبایی. نمیدونم. بعدش رفتیم نهار خوردیم و ساعت ۵ هم بلیط داشتیم واسه برگشت.

ساعت ۱۱ ونیم رسیدیم ترمینال صفه البته ساعت۱۰و نیم اصفهان بودیم اما شهر خیلی شلوغ بود.

در کل سفر خیلی خوبی بود بااینکه خیلی فشرده بود اما خیلی خوش گذشت.

همسر گلم ازت ممنونم که تمام تلاشتو کردی که بهم سخت نگذره و واقعا دو روز عالی رو واسم بوجود اوردی. ممنونم ازت که اینقدر صبوری و یه جاهایی که اذیتت میکردم به روز خودت نمیاوردی. خیلی گلیییییییییییییییییی عزیزم

 

 


برچسب‌ها: مسافرت
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1391ساعت 14:16 توسط بانو| |

سلام دوستای گلم

دیروز یعنی پنجشنبه مامانم واسه افطار خانواده حامد م و پدر بزرگ و مادر بزرگم و خانواده خاله م رو دعوت کرده بودند.

صبح بعد از اینکه واسه  سحر بیدار شدیم. کلی کار داشتیم که انجام بدیم من باید وسایلی که می خواستم رو جمع میکردم حامد هم باید لباسهاشو اتو میکرد. از بس کار داشتیم حامد نتونست درست سحری بخوره و فقط یه لیوان شیر خورد .  (دقت کردین ما خانومها چه قدر واسه شکم شوهرامون ارزش قایلیم خییییلیییی بیشتر از خودشون طوری که خودشون تعجب می کنن) خدایا اخه چه قدر ما زنهارو مهربون و با محبت و با عاطفه افریدی.

اینقدر وسیله جمع کرده بودم که خنده م گرفته بود. لباسهای حامدم رو هم برداشتم که دیگه بعد از اداره نخواد بیاد خونه و دوباره بیاد خونه مامانم. ساعت ۶ و نیم راه افتادیم و حامدم منو دم خونه مامانم پیاده کرد. از همون ساعت ۷ شروع کردم به درست کردن دسر.

میخواستم ژله خرده شیشه درست کنم که مامانم مخالفت کرد و گفت خیلیی کار میبره. منم همون مدل قبل رو انتخاب کردم منتها این بار هر طبقه شو دو قسمت کردم نصفشو مات و نصفشو شفاف درست کردم. مثلا طبقه رنگ نارنجی نصفش نارنجی شفاف بود و نصفش نارنجی مات.

(عکسها در ادامه مطلب)

بنابر این کارش دوبرابر شد و مامانم هرجی میومد میگفت اینا که از دلمه ها بیشتر وقت برد!

اخه مامانم هرچی منو میدید این شکلی بودم

تصمیم داشتیم غذا مرغ شکم پر و بره کباب درست کنیم. مامانم مواد داخل شکم مرغ رو شب قبل درست کرده بودن و مرغه رو جراحیشم کرده بودن و فقط پختنش مونده بود . البته اول یکم با کره ای که زیر پوستش میزاریم سرخش می کنیم.

خواهرم هم دست به کار شد و سوپ شیر درست کرد!

بعدش باخواهرم سالاد درست کردیم و مسابقه گذاشتیم کی خوشگل تر سالاد تزیین میکنه!!!

از صبح تا ساعت ۲ تمام کارهامونو کردیم . به حامد زنگ زدم و گفتم بره از خونه سوفله خوری سوپ رو بیاره. اخرش حامدم مجبور شدوباره بره خونه!!

از ساعت ۷ یواش یواش سفره رو انداختیم. و مهمونها دقیقا سر افطار اومدن.

چون پدر شوهرم و بابام واسه نماز رفتن مسجد ما فرصت بیشتری داشتیم واسه کشیدن غذا. اما مامانم نزاشت با صبر غذاهارو بکشیم گفت باید صبر کنیم تا اومدن از مسجد. اخرش کارمون هول هولکی شد و نزدیک بود مرغ بیچاره بیافته کف اشپزخونه!!!

خلاصه با سرعت تمام غذاهارو کشیدیم

ببینین من چه قدر زرنگم که این وسط عکس هم گرفتم! تازه اونم یواشکی!!!!

شب خوبی بود و خوش گذشت

پدربزرگم و خاله م زودتر رفتند ولی پدر شوهر مادرشوهرم و مادربزرگم تا ساعت ۱۲ بودند و خاطره تعریف میکردن.

بعد از رفتن من استین همت رو بالا زدم و هرچی مامانم گفت ولش کن بزار فردا گفتم نه مامان الان بزار یه  باره تمومش کنیم یه سری ظرفهارو گذاشتم تو ماشین و بقیه ش رو هم با مامانم و خواهرم سریع شستیم.

دیگه تا ساعت ۱ ظرفها شسته شد و وسایلمو جمع کردم و اومدیم تو خونه. دقیقا دوباره تو مسیر اومدم به حامد گیر بدم که تو وقتی بابات رو میبینی انگار من از یادت میرم و منو فراموش می کنی که دیگه کشش ندادم. نمیدونم چرا بعضی وقتا اینقدر حسود میشم!

  • ادامه مطلب عکس های مربوط به مهمانی هست رمز هم همون رمز پست قبلی

 

  • انشاالله فردا ظهر میریم مسافرت یکم شرایطش سخته اگه عمری بود بعد از این تعطیلات تعریف می کنم خدا کنه خوش بگذره و سختیاش اذیت نکنه. چون از اخلاق خودم خبر دارم اینو میگم

برچسب‌ها: مهمانی, روزنوشته های ما
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد 1391ساعت 18:55 توسط بانو| |

سلام دوستان خوبین؟

دیروز این قدر راه رفتـــــــــــــــــــیم که حد نداره. جریان از این قرار بود که:

چند روز پیش که خونه مامانم بودیم یهویی اس ام اس اومد که مهیاران حراج زده عصر با حامدم و مامانم و خواهرم رفتیم ببینیم چه خبره. در کل زیاد خوب نبود باید خیییلی بین لباسهاش میگشتیم تا یه چیز خوبی پیدا می کردیم. خواهرم یه مانتو خرید و یه تاپ و دامن که من واسش یافتم! مانتو ۵۸ بود که شده بود ۴۰ و تاپ و دامنش۶۶ تومن بود که شده بود ۵۵.

اینم لباس خواهرم. (چون نور قرمزه یکم رنگش عوض شده. جنسش قسمتهای ساده ش لی هست و رنگ هم خوشرنگه)

 خودم یه کت و سارافون دیدم که توی نگاه اول زیاد جالب نبود اما تا پوشیدم خیلی خوشگل بود و واقعا بهم اومد. اصلا انگار تا پوشیده شد یه شکل دیگه شد اما سایزش زیاد بهم نمیخورد کتش رو باید یه سایز کوچکتر بر میداشتم که خوب نمیشد. خلاصه برگشتیم و من ناکام شدم.

حالا فردا مامانم واسه افطار مادرشوهرم اینارو دعوت کرده. چون اون لباسه خیلی بهم اومده بود و خلاصه دیگه از فکرش نتونستم بیام بیرون دیروز عصر باحامد شروع کردیم به گشتن واسه لباس برای من.

ساعت ۶ از خونه رفتیم بیرون اول رفتم مجتمع اوسان که تمام مغازه هاش مانتو فروشی شده بود و چیزی پیدا نکردم.

بعدش رفتیم مجتمع پارک که اونجام چیزی نبود

بعدش رفتیم مجتمع کوثر که کلییییی خندیدیم یعنی واقعا مردم میان این لباسهای به این افتضاحی رو اونم به این قیمتهای سرسام اور بخرن؟؟ حتما میان دیگه. مثلا یه کت و سارافون دیدم که اصلا هم نپسندیدم و واقعا زشت بود  سنگهای بزرگ بزرگ رنگی (رنگهای جـــــــلف) روی یقه سارافونش کار شده بود. و جنسش هم حالت پلاستیکی داشت اونو زده بود ۳۰۰ تومن. یا مثلا یه مغازه دیگه بود که حراج ۵۰ درصد زده بود اما لباسی کمتر از ۵۰۰ تومن نداشت. البته من اصلا قصد خرید لباسی که حالت مجلسی داشته باشه نداشتم. حامد مرتب میگفت من مطمینم تو برمی گردی مهیاران منم مرتب میگفتم عـــــــــــــــــــــمرا من هرگز نمیام خودمو ضایع کنم چون همونجا بعد که دیدم قبول نمیکنه کتش رو یه ایز کوچیکتر بده جلو فروشده گفتم زیادم حالا چنگی به دل نمیزنه!!!!

حالا بازم خوبه حامد اصلا موقع خرید به من غر نمیزنه که زود باش و... و همیشه پا به پام میاد و واسم نظر میده که الهی فداش بشم نظراتشم واقعا درست و عالیه یه جورایی همه جانبه ست.

 بعدش رفتیم مجتمع انقلاب همون سارافون کتی که مهیاران داشت رو اونجا پیدا کردم. اما جالبه قیمتی که تو مهیاران خورده بود ۱۵۵ تومن بود و توی حراجش شده بود ۱۳۰ تومن اما تو مجتمع انقلاب قیمت زده بود ۱۷۰ تومن.  بیخیالش شدم نزدیکهای افطارهم بود حامدم هم روزه بود میخواستیم بریم رستوران شهرزاد که توی راه سی تی سنتر روهم دیدم از داخل پورنال یکی از مغازه هاش هرکدومو میپسندیدم میگفت اینو تمام کردیم!

دیگه بیچاره شده بودیم بسکه راه رفتیم . نزدیکهای اذان بود که رسیدیم دم رستوران که تمام میزها یا پر شده بود یا رزرو شده بود. یعنی دیگه دلم میخواست بزنم تو سر خودم بسکه به در بسته میخوردیم.

حالا داشتیم فکر میکردیم اون نزدیکیا کجا بریم چون ماشین رو توی پارکینگ مجتمع کوثر گذاشته بودیم.

 به یشنهاد حامدم رفتیم هتل عالی قاپو . و مطمین بودیم واسه دو دست غذا ۸۰-۹۰ تومنی پیاده بشیم اما مهم نبود چون ما باید پیروز میشدیم در مقابل این سنگهایی که جلو پامون میافتاد.

رفتیم داخل هتل دیدیم چه قدر شلوغه یه بار ۲ سال پیش مامان بزرگم اونجا به خانواده حامد افطاری دادن فقط ۲ تا میزش پر بود. کلیییی تعجب کردیم رفتیم نشستیم منو رو که اوردن در کمال تعجب دیدیم اومده واسه افطاری قیمت غذاهارو خیلی پایین اورده. گفت در ماه رمضان فقط همین غذاهاکه داخل لیست هست رو داریم هرکدوم هم انتخاب میکردیم قیمتش فرقی نداشت. حامد چلو کباب و من شنیسل مرغ سفارش دادم. میز اردوش هم واقعا عالی و کامل بود. حتی از رستوران سبز هم عالی تر و کامل تر بود دیگه درحد انفجار چیز خوردیم موقع حساب هم بسیاااااار شگفت زده شدیم چون فقط۳۰ تومن شده بود!!! البته نسبت به قبل یکم کیفیت غذاشو پایین اورده بود اما واقعا می ارزید

اخجون بالاخره مادیروز خوب اوردیم. بعدش جاتون خالی رفتیم رو بروی سی و سه پل یکم نشستیم. هههه قشنگ کف رود خونه خشک چمن سبز شده بود. کلی غصه خوردیم همینطور که داشتم غصه میخوردم یه حساب دو دو تا ۴ تا کردم و گفتم خوب همه شهرو گشتم چیزی پیدا نکردم خوبه برم همون سایز بزرگترشو بردارم فوقش یکم کتش میدم واسم تنگ کنن. فکرمو با حامد درمیون گذاشتم و با عجله تماام رفتیم به سمت ماشین.

 ساعت یه ربع به ۱۰ بود به عجله خودمونو رسوندیم به مهیاران. اگه جلو فروشندهه خودم میرفتمو بهش میگفتم لطفا همونو بیارید  کلی خیت میشدم. به حامد گفتم ببین من خیلی ضایع میشم برم دوباره به این مرده بگم همونو بهم بده تو برو بخرش و بیا که حامدم هم قربونش برم قبول کرد خلاصه من نشستم تو ماشین و حامدم رفت واسم خریدش. الان خونه مامانم هستم مگرنه عکسشو میزاشتم واستون.

بالاخره ماجرای لباسم تماما شد و من اخرش همونطور که حامد گفته بود برگشتم سراغ مهیاران. (این اتفاق دفعه دوم بود تکرار میشد. اونبارهم دست از پا دراز تر برگشتم همونجا)

اما امروز. مامانم  هوس کرده بود واسه فردا که مهمون داریم دلمه هم به عنوان دسر بزاریم توی سفره اما چون فردا خییییلی کار هست و دلمه هم کلیییی کار میبره تصمیم گرفتیم امروز دلمه هارو درست کنیم که من از مرحله به مرحله کار عکس گرفتم:

اول پیازهای نگینی خرد شده رو سرخ میکنیم بعدش گوشت رو بهش اضافه میکنیم همراه با نمک و فلفل و زرد چوبه و مسگذاریم یکم سرخ بشه به این صورت

بعدش میریم سراغ سبزی ها :نعناع جعفری ترخون مرزه گشنیز رو خورد میکنیم و سرخش میکنیم

لپه هارو هم از قبل میپزیم

. برنج رو هم میپزیم

بعد کل مواد بالارو باهم مخلوط میکنیم و به اون کشمش هم میزنیم به این صورت(قبل از اضافه کردن برنج)

این هم بعد از اضافه کردن برنج

بعدش موادرو به اندازه یه قاشق برمیداریم و داخل برگ مو میپیچیم. اینم یکی که توسط خواهر پیچیده و نمایش داده شده

یک لایه نون کف قابلمه میزاریم که دلمه ها نسوزه و بعد دلمه هارو روش میچینیم به این صورت

 بعد میزاریم دم بکشه  و چند مرتبه روش شربت سکنجبین میدیم تا شیرین بشه به این صورت

البته هنوز حاضر و اماده خوردن نشده انشاالله از سفره افطاری مامانم هم که فردا مهمونیه عکس میگیرم

  • بعدا نوشت: الان اومدم خونه خودمون این م لباس خودم. مدل دامن سارافونش از ایناست که تا زانو تنگ هست و از زانو به پایین نیم کلوش میشه. قدش هم میدی هستش

برچسب‌ها: خریدها, آشپزی, روزنوشته های ما
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1391ساعت 18:23 توسط بانو| |

سلام دوستای گلم

دیگه شبهای قدر تمام شد. امیدوارم که خدا رحمتشو شامل حال همه کرده باشه و قلم عفو بر روی گناهان منه گنه کار کشیده باشه. خدارو شکر اون مسیله همون شب تمام شد و حامدم حدودای ساعت ۷ اومد خونه مامانم در کنار هم افطار کردیم و شب اونجا موندیم. اولش سوره هایی که سفارش شده بود رو خوندیم. بعدش حامدم رفت یکم استراحت کنه که برای دعای قران بریم مسجد حدودای ساعت ۲ونیم رفتیم مسجد نزدیک خونه مامانم اینا و مراسم احیارو اونجا بودیم. خدا قبول کنه...

دیروز خونه بودم و عصر با حامدم یکم خونه رو تر تمیز کردیم و شب هم که مادر شوهرم خانواده من رو واسه افطاری دعوت کرده بودن.

هفته اخر ماه رمضان با ترافیک مهمانی های افطاری توام شده.

مادر شوهرم خیلی زحمت کشیده بود دستش درد نکنه . منتها من هنوز بعد ۲ سال که وارد خانوادشون شدم نمیدونم اونا چه مدل و در چه حد روابط رو میپسندند.

حالا بیاین ادامه مطلب تا در مورد  روابطم با خانواده همسرم واستون بگم . (البته بگم شکر خدا تا حالا اصطکاکی باهاشون نداشتم)

رمز اون رمز شماره یک هست. اگه ندارید بگید تا واستون بفرستم.

(چون مربوط به خانواده شوهرمه رمز دار گذاشتم)

بعدا نوشت: دوستای گلم مثل اینکه من درست منظور خودمو نرسوندم. اینی که میگم نمیدونم چه طور باشون باشم به این دلیل هست که اونا از اینکه دختر ندارن خیلی ناراحتن و همش همه جا میگن کاش ماهم یه دختر داشتیم. خب راستش ممکنه بعضیا فکر کنن من از این عروسهاییم که خودمو میگیرم. چون یه بار که مادر شوهرم این حرفو زد یه نفر گفت خب دختر ندارین عوضش یه عروس خوب دارین. مادرشوهرم هیچی جوابشو نداد.

 


برچسب‌ها: مهمانی, مراسم های مذهبی
ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1391ساعت 10:58 توسط بانو| |

سلام به دوستای گلم. خوبین؟

از دیشب تا حالا بدجور شیطون رفته تو رگ و ریشه م. بعضی وقتا با خودم فکر میکنم آیا فقط من اینطوریم؟

دیشب واسه افطار خونه مامانم بودیم حامد هم کارهاشو اورده بود و بعد افطار داشت روی نقشه هاش کار می کردComputer. منم با مامان و خواهرم مشغول صحبت شدیم. کم کم ساعت ۱۱ شد و یه باره صبر کردیم تا کشتی فینال رو ببینیم و بعد بریم خونه. بعد اینکه کشتی رو دیدیم حدودای ساعت ۱۲و ربع حرکت کردیم. بااینکه میدونستم الان اصلا وقت مناسبی واسه زدن حرفهای جدی نیست انگار شیطون واقعا به اصطلاح تو رگ و ریشه م نفوذ کرده بود و میگفت شروع کن به حرف زدن خلاصه منم شروع کردم صحبت!!!

من:حامد ما تاکی باید این راه و بریم و بیایم ما تقریبا تو هفته ۳روز خونه مامانمیم بعدشم هر روز یه جورایی تو مرکز شهر کار داریم. تازه از اون گذشته این دوتا اتوبانی که مابید هرروز طی کنیم کلیییی خطرات جونی داره پس ما کی میریم تو فکر فروش خونه و خردین یه خونه دیگه که به خونه خانواده هامون نزدیک تر باشه. اصلا واقعا تو واسه ایندمون چه هدفی داری؟

حامد: ماالان در اون حد پس انداز نداریم که بتونیم به این مسیله فکر کنیم. ما فعلا باید پس انداز کنیم تا بعد به فکر هدف واسه اینده مون باشیم.

با این حرفش انگار یه سطل اب داغ ریختن رو سرم.Smiley واقعا عصبانی شدم و همین جرقه ای شد برای یه جر و بحث از نوع یه طرفش که درادامه براتون میگم.

دیگه انگار این من نبودم که به زبونم فرمان میدادم واقعا انگار شیطون بود که فرمون میداد بهمhttp://e-lu.demiart.ru/emoticons/character.o2/101.gif

یه خصوصیت بدی که حامد داره این مواقع همون طور که تو پست قبل هم گفتم اصلا سعی نمیکنه منو اروم کنه. البته خودش میگه من تو این مواقع هر حرفی بزنم تازه تورو عصبانی تر می کنم. و بهتره سکوت کنم.0c735e27e3b3672f92c082363bcace9e.gif

واقعا تو این مواقع نمیتونم سکوت رو تحمل کنم همش میگم جواب منو بده اونم خونسرد میگه بگو چی میخوای بشنوی که من همونو بگم!!!!!!898819_7yhhs8n.gif

تنها حرفی که زد این بود که من شبانه روز دارم کار میکنم بعد تو میگی من هدف ندارم

این جمله شد جرقه بعدی واسه منBild

چون برداشتم این بود که چون من سرکار ثابتی هنوز نیستم و کارهای تک و توک انجام میدم این حرفو زده و حرفشو تو اون لحظه نتونستم هیچگونه توجیح کنم.

خلاصه که بدجور قاطی کرده بودم. حامد هم ساکته ساکت انگار من دیوارم که صدامو بالا بردم و دارم گریه میکنم هیچ واکنشی نشون نمیده. بخدا این منو عصبی تر میکنه. اشتباه میکنه که تو دعوا حرفی نمیزنه. هیچ رقمه هم نمیتونم بهش حالی کنم که اینطوری نباش وقتی ازت توضیح میخوام توضیح بده. اونجا که باید ارومم کنی ارومم کن تازه خودت کز نکن و برو یه گوشه بشین بیا جریانو درست کن. جالبه بعد چند ساعت که من اروم شدم میاد جلو میگه من موندم تو جرا باخودت اینطور میکنی.

میدونین از چی بیشتر اتیش میگیرم از اینکه بعضی وقتا از حرصخوردن های من خنده ش میگیره یعنی ادم به این خونسردی من به عمرم ندیدم.

منکه اینطوری اصلا دوست ندارم. دلم میخواد همسرم تو دعوا هم باهام مشارکت داشته باشه. بخدا اصلا خل نیستم اما اینقدر خونسردی رو اصلا صلا نمیپسندم. دلم میخواد تو جر و بحث طرف شرکت کنه دقیقا اینجوری:

نتیجه این خونسردیشم این شد که من دیشب امدم رو کاناپه تو سالن بخوابم اما مگه خوابم برد تا سحر گریه میکردم. اونم تو اتاق خواب بود صدای وول خوردنش میومد!! اون ساعت اخر هم صدای خر و پفش.

این امید رو داشته که امروز من حالم خوب بشه و بیاد منت کشی کنه. فکر میکنه وقتی من عصبانیتم تموم شده باید بیاد جلو.اما بخدا این فکر اشتباهه منم صبح اومدم خونه مامانم برم دکتر اما نرفتم. حالا ببینیم چی پیش میاد

بعدا نوشت:دقیقا اتفاقی که گفتم افتاد الان زنگ زد انگار نه انگار که اتفاقی افتاده دبالوگاهایی که بینمون رد و بدل شد:

حامد: سلام عزیزم خوبی؟

من: سلام بد نیستم.

حامد: خوبی یا بد نیستی:

من: : بد نیستم.

حامد: چرا خوب نیستی؟ (اینجارو دارین. خونسردی تا چه حد اخه؟)

من:چون سرم درد میکنه دیشب کلی گریه کردم:

حامد: چرا اینقدر گریه میکنی زندگی رو سخت میگیری؟

من: چون حق دارم. تو به من حرف نیش و کنایه دار زدی.

حامد با حالت تعجب:من؟؟؟. من کی تاحالا نیش زدم.

من:همین دیشب. منظورت این بود که  من در حد تو کار نمیکنم

حامد:به خدا من چنین منظوری نداشتم!. تو گفتی تو تلاش نمیکنی. من گفتم من صبح تا شب دارم تلاش می کنم!!

من: اصلا هم اینو نگفتم . گفتم هدف نداری

(به این قسمت که میرسیم همیشه این اتفای میافته)

حامد: خوب باشه من اگه حرف بدی زدم از قصد نبوده و معذرت میخوام. منو بخشیدی؟

من:(درحالی که داره قند تو دلم اب میشه اما نمیخوام به روی خودم بیارم) خیل خوب باشه. مامانم میگه واسه افطار بیا اینجا.

حامد:باشه عزیزم. ممنون و...

پی نوشت: نمیدونم انتظارم به جاست یا بی جا؟؟؟ . البته تاحدودی حامد راست میگه. اگه اون موقع که من عصبانیم اون حرفی بزنه من عصبانی تر میشم و بدتر میشه اما وقتیم که ساکته و حرفی نمیزنه. من احساس میکنم که داره بهم توهین میشه. آخه من بادیوار فرق می کنم


برچسب‌ها: من و شیطان
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1391ساعت 17:20 توسط بانو| |

سلام به دوستای گلم. انشاالله که دیشب یه شب استثنایی و پر از معنویت رو تجربه کرده باشید . تمام دعاهاتون مقبول در گاه حق باشه.

شکر خدا تبم خیلی کم شده در حد نیم درجه شده و معده م با این داروهای جدید یه مقداری بهتر شده.

دیشب که شب قدر بود و چون یه مقداری بهتر بودم تصمیم گرفتیم بریم مسجد. البته بگم صبح پنجشنبه بابام اومدن دنبالم و رفتیم خونه مامانم چون قرار بود همون صبح بریم دکتر اما از اونجا که من این چند وقت از بس مسکن خوردم همش گیج خواب بودم اصرار کردم که الان لازم نیست بریم و عصر با حامد میریم. بعد از اینکه یکم نشستیم حرف زدیم و اینا من ساعت ۲ خوابیدم تا ۷ !!!! فقط وسطش حامد یه زنگ بهم زد که حالمو بپرسه بیدار  شدم!!!

نیم ساعت بعداز اینکه بیدار شدم حامدم اومد و با مامان بابام و خواهرم افطار کردن.

مسابقات تکواندو  رو دیدیم و لذت بردیم. بخصوص چون من و خواهرم قبلا تکواندو کار میکردیم و کمر بند مشکی داریم.

حدودای ساعت ۱۱ اومدیم خونه و لباس عوض کردیم و رفتیم مسجد. یادمه پارسال شب ۱۹ هم همین مسجد نزدیک خونه مون رفتیم اما پارسال نمیدونم چرا من این قدر جام بد بود همینطور از دیوارهاش حشره بالا میرفت منم که ترسووو اصلا نفهمیدم چی شد.

دیشب گفتم دیگه عمرا تو حیاط بشینم.  مسجد خیلی بزرگی بود دوطبقه و خیلی مجهز . واقعا موندم که من پارسال باخودم چی فکر کردوم که تو حیاط نشستم!!

رفتم طبقه دوم و جاتون خالی خیلی عالی بود. و دیشب واقعا بهم خوش گذشت.

یه چیزی که توجه منو همیشه به خودش جلب میکنه اینکه که من  حامد هرجا میریم. مثلا توی مسافرت تو هواپیما یا توی رستوران یا توی پارک یا خلاصه هرجاکه فکرشو بکنین همیشه یه بچه جیغ جیغو گریه کن بداخلاق میاد دقیقا پشت سرمون. حالا حامد خیلی صبوره اما من اصلا توانایی تحمل این جیغهایی که تو مغز سر ت نفوذ میکنه رو واقعا ندارم.

دیشب طبق معمول بعد از اینکه نشستم و داشتم اطراف رو نگاه میکردم وواقعا مبهوت هیبت مسجد شده بودم یکهو یک جیغ دلنواز از داخل بغل خانمی که جلوی من نشسته بود بلند شد. هی وای!!!

طفلک مامانش هرکاری میکرد بچه اروم نمیشد. خانمه بچه شو بلند کرد و روی دستش خوابوندش. ماشاالله بچه ش خیلی نانازی بود connie_38.gifاما خیلی بداخلاق بود. طفلک تا اخر مجلس هرچی بچه گریه میکرد  میبردش بیرون میخوابوندش دوباره میاوردش تو. خب صدای بلندگو هم بلنده طفلی دو دیقه نشده دوباره بیدار میشد. دلم واسه مامانش خیلی سوخت  با خودم گفتم خوب اینطوری هم این بچه طفلک اذیت شد هم خود مادر اینقدر اذیت شد. شاید اگه توی خونه میموند و میگذاشت بچه ش درست بخوابه و خودشتو خونه احیا میگرفت ثوابش بیشتر بود. البته نمیدونم ...

سمت چپم یه خانوم دیگه نشسته بود که خوب بچه ش یکم بزرگتر بود به نطر ۲ ساله میرسید اون اول که آروم نشسته بود و بازی میکرد با خودش بعدشم سرشو گذاشت روی پتویی که مامانش اورده بود و راحت تا اخر مجلس خوابید.

من و حامد چون فرزندهای اول خونواده ایم خانواده هامون خیلی دوست دارم ما بچه دار بشیم. البته مامان بابای من مستقیم نمیگن. اما مامان بابای حامد باری نمیشه مارو ببینن و گیر ندن بهمون.

هربار این قدر اعصابم خورد میشه و تو ماشین به جون حامد بدبخت غر میزنم که به چه حقی مامان بابات تو خصوصیترین مسیله زندگی ما اینقدر دخالت میکننو تو هیچی بهشون نمیگی که خودم خسته شدم. موندم اینا خسته نشدن؟؟

هربار میگم دفعه بعد جوابشونو میدم اما دوباره پاش که میرسه انگار زبونمو بریدن.

حامد کلا تو روابطش با بقیه خیلی با من متفاوته. مثلا توی یه جمع وقتی داره با یه نفر صحبت میکنه اگه طرف نظرش با نظر حامد ۱۸۰ درجه متفاوت باشه حامد عمرا از دیدگاه خودش حرف نمیزنه. طرف رو هم تایید نمیکنه . اصلا قیافه ش یه همچین وقتایی دیدنیه. چون بدون اینکه حتی سرشو تکون بده به طرف نگاه میکنه. طرف هم خودش میفهمه که حامد در رابطه با این قضیه یه جور دیگه فکر میکنه سعی میکنه خودشو جمع و جور کنه. اما کلا اخلاقش اینطوره که با کسی بحث نمیکنه. مثلا تو همین قضیه بچه وقتی دارن گیر میدن که بچه بیارین و.. تنها کلمه ای که حرف میزنه اینه که حالا وقتش نیست یا میگی حالا فعلا زوده!!!!

بعد اگه طرف خودشو بکشه کلی زبون بریزه حامد لب از لب باز نمیکنه . منم از درون اتیش میگیرم واقعا!!

بعد به من میگه ما واسه چی باید بقیه رو قانع کنیم اونا بزرا حرف خودشونو بزنن ما کار خودمونو میکنیم وقتی ببینن فایده ای نداره خودشون دیگه ول میکنن. (نمیدونم ولی واقعا برا من غیر قابل تحمله که یکی اینطوری بهم گیر بده)

چند وقت پیش یه سایتی بود که عکس پدر مادر رو میدادیم عکس بچه رو میداد. البته نرم افزاره و چهره پدر مادر رو یه جورایی باهم ترکیب میکنه. نتیجه ش جالب بود واسم چون چهره بچه ای که تو سن ۴ سالگی داد واقعا شبیه بچگی خودم بود. حالا بیاین ادامه مطلب عکس نی نی اینده مارو ببینین.

شعارنوشت: من تاوقتی فوق لیسانس نگیرم دوست ندارم بچه دار بشم.

خدانوشت: خدای عزیزم ازت میخوام بعد اینکه زندگیمون روی روال خودش قرار گرفت و من تونستم درسمو به یه جایی برسونم یه فرزند سالم و صالح به ما بدی. ممنونتم


برچسب‌ها: بچه, مراسم های مذهبی
ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه بیستم مرداد 1391ساعت 16:15 توسط بانو| |

سلام دوستان. طاعاتتون قبول.

امشب شب قدره شبی که تقدیر ما نوشته میشه...

یکی از بهترین و مهربونترین و گلترین دوستای نزدیکمو پارسال تو چنین شبی ازدست دادم. شب ۱۹ ام ماه رمضان شب اول قبرش شد...

زهرا جان باورم هنوز که هنوزه نمیشه که دیگه نیستی....

پارسال چنین شبی یه شب قدر ویژه داشتم....

دیروز سحر بیدار شدیم و مثل همیشه سحر نون پنیر و خرما خوردیم. تا همون موقع حالم خوب بود. بعد نماز که خوابیدم ساعت ۹ از معده درد بیدار شدم. سعی کردم بازم بخوابم چون از تخت نمیتونستم بیام پایین نفهمیدم چه طور خوابم برد و ساعت ۱۱ دوباره بیدار شدم. بازم درد داشتم... یکم اومدم نت که مثلا حواسم پرت شه ولی نشد. دیگه حدودای ساعت ۱ نتونستم بشینم و رفتم دوباره خوابیدم. به حامدم تلفن زدم که داروهامو یادش نره بگیره و خودش درو باز کنه چون نمیتونم بیام پایین. حامدم حدود ساعت ۲ اومد به خودم میپیچیدم از درد وحشتناک بود دلم نمیومد روزه مو بخورم که ساعت ۳ روزه م ناخواسته شکسته شد و حالم بهم خورد...

چه قدر گریه کردم. جلو تلویزیون دراز کشیدم و تلویزیون دیدم...

کم کم حالم باز بد شد تمام بدنم درد میکرد. بدنم داغ داغ شده بود. حامدم اومد چک کرد تب داشتم...

قرار بود واسه افطار بریم خونه مامانم و واسه احیا بریم تکیه شهدا...

به مامانم نگفته بودم حالم در این حد بد شده چون گناه داشت میترسید. حدودای ساعت ۷ رفتیم اونجا الهی بمیرم مامانم چه قدر ناراحت شد... خونه مامانم هم همش دراز کشیده بودم.

با اینکه تب بر خوردم بازم ۱ درجه تب داشتم اما دلم از این شکست که نتونستم یا بهتره بگم لیاقت نداشتم شب برم احیا....

به شدت دلم مناجات میخواد خدایا...

توی راه رادیو رو همسرم روشن کرد مستقیم از حرم حضرت معصومه دعای جوشن رو داشت پخش میکرد و من و حامد توی ماشین باهم شروع کردیم...

سبحانک یا لا اله الا انت الغوث الغوث خلصنا من النار یا رب...

خیلی بهم چسبید گریه های یواشکیم و گوش دادن به صدای همسرم...

الان از طریق سایت اسمان برنامه مهدیه امام حسن مجتبی تهران رو به صورت مستقیم گرفتیم...

و منی که نیم ساعت یک بار درد میاد سراغم و به گریه میاندازتم...

همسر عزیزم. تحمل درد واسه م راحت تر از نگاه کردن به چشم های قرمز و اشک الود توست وقتی دارم از در به خودم میپیچم و تو با دستای مهربون و خنکت داری موها و صورت داغ و تبدار منو رو نوازش میکنی...

خدایا میدونم چه قدر حامدم تو دلش میخواست بره احیا اما بخاطر من نرفت و گفت پیش تو باشم ثوابش بیشتره. تو خونه باهم احیا میگیریم... خدایا توی این شب عزیز بهترینهارو براش رقم بزن....


برچسب‌ها: همسر مهربان من, روزنوشته های ما, مراسمهای مذهبی
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 2:6 توسط بانو| |

بسم الله الرحمن الرحیم.

سلام دوستای گلم. طاعاتتون قبول باشه.

بالاخره مهمونیمون برگزار شد و استرس من به پایان رسید.

شکر خدا همه چیز خوب پیش رفت. دیروز صبح زنگ زدم خونه مامانم اینا که یه سوال ازش بپرسم. دیدم جواب نمیده به موبایلش زنگ زدم. گفتن تو راه خونه ما هستن.

قیافه من پشت تلفن اولش اینجوری بود      (چون خونه خیلی بهم ریخته بود تمام وسایل مورد نیازم کف اتاق و رو کابینتها بودن) اما بعدش با یکم فکر قیافه م اینطوری شد   خوب چون اومده بودن کمکم. دستشون درد نکنه مامانم و خواهرم واقعا کمکم کردن. مامانم خیلی توی پختن غذاها کمکم کردن و همش دورم بودن بخصوص مامانم توی پختن قرمه سبزیا خیلی کمک کردن.

غذاهایی که درست کردیم خورش قرمه سبزی و خورش فسنجون بود از بیرون هم چلو کباب اوردیم.

حالا دوست جونیا اگه دوست داشتین بگین بهتون رمز بدم و بدویین بیاین ادامه مطلب  توضیحات کامل رو روی عکسارو ببینین


برچسب‌ها: مهمانی, آشپزی, روزنوشته های ما
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 13:15 توسط بانو| |

سلام دوستای گلم. خوبین؟

جونم واستون بگه که فردا واسه افطار مهمون دارم. خانواده خودم خانواده همسرم و پدر بزرگ مادربزرگم و خاله م و خانوادشون.

بعلاوه سالگرد نامزدیمون هم هست واسه همین یه جشن کوچولو هم میخوایم بگیرم . این چند وقت هم دستم بند کارهای تزیینی و اینها بود که از نت یادشون گرفتم. انشاالله عکساشو میزارم واستون ببینین.

دیروز حامدم نشست کلی گردو واسه خورش فسنجون شکست.فکر کنین روزه بودیم این مغز گردوهام سفید سفید اینقدر وسوسه انگیز بود که نگو.

بعدش نشستیم کلی قلب درست کردیم باهم و اتاق روی خورده مقوا افتاد. برنامه م اینه که امشب دسرهامو درست کنم و اگه شد گردوهارو اسیاب کنم خرید هم باید بریم. فردا صبح خورش هارو درست میکنم که بعد از ظهر کار خاصی نداشته باشم و بتونم سفره رو خوشگل کنم. خدایا خودت کمکم کن.

امروز رفتم دکتر واسه معده م خداروشکر من نفر اول بودم مگرنه دفعه قبل ۴ ساعت تو نوبت نشستم. تشخیص داد روده هام هم مشکل دارن البته معده م هم مشکل داره یه سری دارو دیگه داد و فعلا اندوسکوپی رو عقب انداخت. گفتش تا یک هفته این داروهارو استفاده کنم اگه بهتر نشدم باید برم اندوسکوپی . اما من اگرم خدای نکرده بهتر نشدم باز هم نمیرم اندوسکوپی. چون من میترسم خو

بچه ها توروخدا دعاکنین غذاها خوشمزه بشه


برچسب‌ها: روزنوشته های ما, همسر مهربان من
نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1391ساعت 18:1 توسط بانو| |

سلام دوستای گلم. نماز روزه هاتون قبول

made by Laieدیشب جای شما خالی واسه افطار خونه عموم بودیم به مناسبت پاگشای بعد از عروسی. دستشون دردنکنه خیلی زحمت کشیده بودن.

توی راه برگشت با حامدم راجع به تغییر و تحول صحبت میکردم. من کلا آدمیم که از اینکه به خودم برسم و وقت بزارم روی ظاهر خودم خیلی خیلی لذت میبرم (البته فقط فقط توی خونه ها)

اما مشکلی که این وسط هست اینه که حامد از آرایش خوشش نمیاد.(این حرفا تماما مربوط به داخل خونه هست. بیرون که ارایش نمیکنم). حرفش اینکه زیبایی یعنی اینکه از پوست و موی خوبی که خدا بهت داده مراقبت کنی نه اینکه تازه با این مواد آرایشی که معلوم نیست چی هست پوستتو خراب کنی.

اوایل فکر میکردم الکی میگه و فکر میکنه ارایش کردن خیلی از من وقت میگیره اما در جریان زندگی مشترک فهمیدم اصلا  اینطور نبوده و واقعا خوشش نمیاد. وقتایی که ارایش ندارم محبت و ابراز محبتش بهم خیلی خیلی  بیشتر از وقتاییه که ارایش دارم. مثلا وقتایی که دارم ارایش میکنم میگه بخدا طبیعی خیلی خیلی خیلی قشنگتری و اصلا قابل قیاس نیست .نمیدونم واقعا دلیلش چیه.

مثلا الان اینقدر دلم میخواد برم موهامو هایلایت کنم اما اگه بهش میخواد کلی بشینه نصیحتم کنه که این مواد موهاتو سفید میکنه موهاتو خراب میکنه و...

این مسیله برا من واقعا مشکل ساز شده. بخصوص توی فامیل وقتایی که مهمونی زنونه باشه همه تعجب میکنن که من موهامو هیچ کاریش نکردم نه رنگی نه مشی هیچی....

به مامانم که میگم همش میگه حالا خوبه  بهت بگه از قیافت خوشم نمیاد برو ارایش کن!؟!؟

اما نمیدونم چرا قانع نمیشم. چون واقعا درون خودم احساس نیاز میکنم...

یه خاطره میگم مال اوایل عروسیمونه. من اون موقع ها یکم دهن بین بودم و الکی افکارمو دست این و اون میدادم الان دیگه خیلی اینطوری نیستم البته

یه بار میخواستم برم ارایشگاهHippie که حامد منو رسوند و توی ماشین نشست تا کارم تموم بشه برگردیم. همینطور که ارایشگره داشت ابروهامو تمیز میکرد. میگفت به چهره ت دکو کرم خیلی میاد یا مش پر. روش یکم فکر کن باشوهرتم مشورت کن. به خانومه گفتم شوهرم طرفدار سادگی هست و چیزهای مصنوعی رو نمیپسنده و میگه طبیعی یه چیز دیگست. یهو خانم آرایشگره گفت وااااااااا. یه مشتری داشتم دقیقا همینو میگفت. هروقت بهش میگفتم بیا موهاتو یه کاری بکن میگفت شوهرم دوست نداره و طرفدار سادگی. بعد شوهرش رفته بود یه زن دیگه گرفته بود از اون فشنها که هرروز موهاشو یه رنگی میکرد. بهش گفتم دیدی چه قدر شوهرت طرفدار سادگی بود. بدبخت واسه اینکه بخواد بره یه زن دیگه بگیره به تو اینو گفته تو چه قدر زود باوری.

حالا عزیزم تو نکنه حرف مردها رو باور کنیا مردها یه موجوداتین. فقط خودشون از ذات بد خودشون خبر دارن!!!!

من در تمام این مدت این شکلی بودم

کارم که تمام شد رفتم تو ماشین:

حامد: سلام خانومم

من:قهر

حامد: چیزی شده؟؟

من:قهر

حامد: من توی راه اومدنه حرف دی زدم؟ باهام قهر کردی؟

من:قهر

 

حامد:دوباره این خانوما تو آرایشگاه چی گفتن تو باورت شده؟

من: اره جون خودت تو طرفدار سادگی هستی. تو به من میگی طبیعی دوست دارم که بری یه زن دیگه بگیری. من میدونم

حامد:

من:تعجبم نداره.

حامد: ببخشید اما مگه من از نظر روحی روانی مشکلی دارم که اینکارو کنم. اگه من اون مدلی دوست داشتم که بهت میگفتم. تازه توکه همیشه تو خونه ارایش میکنی به حرف منم گوش نمیدی. اخه چرا اینقدر هرکس هرچیز میگه باور میکنی. باور کن این حرفایی که تو این ارایشگاها میزنن همش الکی. تو یکم به خودمون نگاه کن. من اخه برا چی باید چنین کاری بکنم.

من واقعا از حرف خودم پشیمون شده بودم connie_wimperingbaby.gifچون واقعا در یه لحظه این خانومه اعصابمو خورد کرد مگرنه بعدش که عصبانیتم فروکش کرد با خودم گفتم من عجب ادمیم که خودمو دراختیار این زن قرار دادم تا هرچی دلش میخواد بگه. ودیگه به عمرم تو اون ارایشگاه نرفتم. ارایشگاه جدیدی که میرم سکوت سکوته. کسی کلامی حرف نمیزنه. حتی شاگردهای خانومه فوق العاده ازش میترسن که بخوان صحبتی بکنن. چه برسه ازاون حرفای خاله زنکی

یه بارکه این مسیله رو به یه دوستام گفتم . میگفت برو خدارو شکر کن خوب بود شوهرت مثل شوهر یکی از دوستای من بود؟؟ میگفت همش نشسته پای ماهواره و اون زنهای مانکن و مدل رونشون میده به همسرش ومیگه موهاتو این رنگی کن ارایش این مدلی کن(بااینکه به گفته دوستم ظاهری بسیار  مذهبی دارن!)

واقعا خداروشکر میکنم که همسرم هیچ وقت ازم نخواسته خودمو شکل اینو اون کنم.یا قیافه مو با ارایش تغییر بدم. واقعا خداروشکر میکنم که همسرم مخالف صددرصد وجود ماهواره تو خونه هست.

اما به نظر شما من چه کار کنم؟ اخه من خیلی دوست دارم موهامو هایلایت کنم.

 


برچسب‌ها: همسر مهربان من, روزنوشته های ما
نوشته شده در دوشنبه نهم مرداد 1391ساعت 13:15 توسط بانو| |

سلام به همگی طاعاتتون قبول باشه.

زمان: صبح جمعه

مکان: خونه خودمون.

توی پست قبل نوشتم. دیگه قراره به ما زنگ بزنن بیدارمون کنن!!! سحر هم مامان من و هم مادر شوهرم تماس گرفتن و مارو بیدار کردن. بعد خوردن سحری حالم اصلا خوب نبود. بااینکه سحری سبکی خورده بودم. نون پنیر و شیر. Smileyاحساس میکردم یه وزنه صدکیلویی گذاشتن روی معده م. نازه فقط ۲ تا لیوان آب خوردم. حامدم نزاشت بیشتر بخورم. چون دکتر گفته نباید بعد غذا زیاد آب بخورم.

ساعت ۸ونیم بود که با نوری که افتاد توی چشمم از خواب بیدار شدم. حامدم تمام پرده هارو زده بود عقب و پنجره هارو باز کرده بود و مشغول تمیز کردن اتاق کارمون بود. منم بلند شدم تا لباسهارو بریزم توی ماشین . ! حامد هم بعد از تمیز کردن اتاق و شستن دست شویی نشست سر کارش. این شستن دست شویی ماجرا داره.

اوایل ازدواجمون بود رفتم دستشویی رو بشورم که یکهو حامد بالا سرم ظاهر شد و با قیافه بسیار بسیار متعجب گفت کی تا حالا زن دستشویی شسته!!!!!!! همینجوری مونده بودم گفتم خوب اینجا خونه دوتامونه. هر دومون باید توش سهم داشته باشیم. حامد میگه نباید اینطور حرف زد نباید گفت وظیفه و سهم و... میگه کارهای خونه وظیفه نیست نه برا زن نه برای مرد. ما اولا هرکاری میکنیم باید واسه رضای خدا باشه. و ثانیا به عشق همسر . درواقع هردومون باید توی کارهای خونه بهم کمک کنیم هم من به تو کمک کنم هم تو به من کمک کنی. مثلا اگه من ساعت ۳ میام خونه و تو نهار درست کرده باشی اولا که واسه رضای خدا باید باشه. ثانیا تو حتما منو دوست داشتی که واسم نهار درست کردی ثالثا بهم کمک کردی. چون وظیفه ای نداشتی. یادمه اون روز خیلی زیاد از حرفاش خوشحال شدم. شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـهبخصوص چون زیاد توی کارهای خونه مهارت نداشتم تمام استرس از این بابت از بین رفت. اگه غذا میسوخت میشستم به گریه نه بخاطر اینکه حالا شوهرم بگه چرا غذا سوخته بخاطر زحمتهام که فنا میشد! یادمه اون موقع ها حامدم سریع میومد قابلمه سوخته رو میشست و یه غذای راحت درست میکرد. و برخلاف شخصیتش توی جمع که خیلی اروم و باوقار اینقدر شیطونی میکرد که به کل یادم بره قضیه چی بوده.

به نظر من مادرشوهرم خیلی خوب دوتا پسرشو بار آورده. از همون اول تو گوششون خونده زن تو خونه وظیفه ی شستن و سابیدن نداره. تو خونه خودشونم همینطوره. همه کارها تقسیم وظایفه. هر روز نوبت یکیه که ظرف بشوره.و...(البته ما اصلا نوبتی نکردیم کارها خونه رو  هرموقع هرکدوم وقت داشته باشیم انجام میدیم)

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری پنجم www.pichak.net کلیک کنیددید ادم ها به مسایل زندگی خیلی مهمه ما میتونیم با یه کار کوچیک یا با یه حرف به ظاهر سطحی همسرمونو به زندگی کلییییی امیدوار کنیم.

خلاصه سری به سری لباسهارو ریختم توی ماشین و پهنشون کردیم و خونه رو به کمک هم مرتب کردیم. واسه افطار هم رفتیم خونه مامانم به صرف کله پاچه. خیل خیلی عالی و خوشمزه بود دست مامان گلم درد نکنه.

اما چشمتون روز بد نبینه بعدش چه قدر حالم بد شد(البته حالم بهم نخوردا) و تمام راه رو تو مسیر برگشت توی ماشین خوابیدم. از معده درد داشتم میمردمشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه. مامان بزرگم دعا ابوحمزه داشتن. حیف که توفیق نداشتم برم و حالم اصلا خوب نبود.

من یه نظری دارم. دعای ابوحمزه معانی خیلی قشنگی داره اما متاسفانه توی مراسم ها تند تند عربیشو میخونند و میرند به نظر من اینکه هر شب افراد فامیل ابو حمزه میگیرند اگه بیان چند بخشش کنن و ۱ دعای ابو حمزه رو توی مجموعه جلاسات بخونن ولی معانیش رو هم به مردم بگن خیلی بهتره.

امروز هم حامدم رفت ماموریت کاشان. منم واسه سحر بیدار نکرد.شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه گوشی رو هم باخودش برده بوده تو آشپزخونه که من بیدار نشمشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه.(چون دکتر گفته یکی در میون روزه بگیرم امروز روزه نگرفتم) . ساعت ۹ رفتم باشگاه و بعدش که الان باشه اومدم خونه مامانم.

التماس دعای فراوان دارم ازتون

خدایای بزرگم مواظب حامدم باش و خودت توی مسیر حفظش کن.


برچسب‌ها: روزنوشته های ما, همسر مهربان من
نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 12:45 توسط بانو| |

سلام دوستای گلم.Gun Touting حال و احوالتون خوبه؟

جونم واستون بگه که دیروز یعنی پنجشنبه. حامدم قرار بود بره ماموریت کاشان. هرچی باهاش صحبت کردم که عزیز من شما استخدام اصفهانی و این شهرستانهایی که میری به عنوان ماموریت مثل سفر میشه ۴-۵ بار در ماه هم که بیشتر نیست  پس شما کثیرالسفر نیستی وقتی میری ماموریت روزه بهت نمیرسه.Console.. هرچی گفتم فایده نداشت که نداشت و گفت نه جزو کارمه و باید روزه بگیرم.

خلاصه شب طرفای ساعت ۲ونیم ۱ خوابیدیم و صبح با صدای موبایل حامدم از خواب بیدار شدیم. همین که چشمامو باز کردم دیدم که هییییی وای من اتاق روشنه!!!!!!!!!!!

بله چشمتون روز بد نبینه ساعت ۶ونیم بود!!!! یعنی به این فکر میکردم که اگه همکارش زنگ نمیزد ما تا کی میخوابیدیم. خیلی عجیب بود به خدا چون هیچ کدوممون حتی یادمون نیست بلند شده باشیم  و ساعتهامونو گرفته باشیم و دوباره لالا کرده باشیم!!!! خوب از من که بعید نیست چون خوابم خیلی خیلی سنگینه اما از حامد بعید بود. چون اون همیشه با صدای زنگ موبایلامون بیدار میشه و معمولا خوابش مثل من سنگین نیست!!!

خلاصه که جونم براتون بگه که روز اولی بود که قرار بود من روزه بگیرم و بی سحری شدیم. هرچی به حامد اصرار کردم که عزیز من تو الان میخوای بری تو هوای ۴۵ درجهConsole نمیخواد روزه بگیری به حرفم گوش نداد که نداد!

منم بی سحری روزه گرفتم. فکر کنین با این اوضاع معده م!!!

با عجله حاضر شدیم چون ماشینو میخواستم با حامد رفتم تا اون دم شرکتشون پیاده بشه و ماشینو من بگیرم. برگشتم خونه و رفتم یکم دراز بکشم که با صدای تلفن مامانم ساعت ۹ بیدار شدم. مامان گلم اینقدر ناراحت شد که ما این بلا سرمون اومد که حد داره. قرارشد از این به بعد سحرها بهمون زنگ بزنه بیدارمون کنه.

بعدش سریع کارهامو کردم و رفتم بانک بانک خیلی شلوغ بود حدود ۵۰ نفر جلومون بودن. من نفر ۲۳۴ بودم تا نوبت نفر ۲۳۳ شد رفتم چک رو پشت نویسی کنم که یکهو چشمم به تاریخ چک افتاد!!! ای وااااااااااااای چک واسه ۶ ام بود!!! پنجشنبه ۵ ام بود. خدای من یعنی این یک ساعت معطلی زبون روزه کششششششک؟!؟!؟! اعصابم بهم ریخت و تلفن زدم حامد و یکم باهاش بداخلاقی کردم که چرا حواست نبود امروز ۵امه!! ۵۰ درصد تقصیر اون بود ۵۰ درصد تقصی خودم. بالاخره منم باید چشمامو باز میکردم!! اما از طرفی یکمم خوشحال شدم چون چک پاس نشد بنابر این کارم تو بانک بعدی هم کنسل شد.

به سرعت برق و باد اومدم خونه مامانم. تمام مسیر رو از اتوبان اومدم و سر نیم ساعت رسیدم خونه مامانم.

بعد یکم استراحت از مامانم اصرااار که روزتو بخور از منم انکار که نه روز اول روزه گرفتم و از شب قبلش هم قصد کردم.

باورتون نمیشه بعد یک سال که مسجد نرفته بودم واسه نماز ظهر با مامانم رفتیم مسجد Trampolineکه بسیااار عالی بود و به دلم چسبید.

مادر شوهرم تلفن زد و اصرار که  امشب واسه افطار بیاین. منم ناچار قبول کردم ۱۰ روزی بود نرفته بودیم خونشون. خوب اونام ادمن دلشون واسه پسرشون تنگ میشه خوyes4.gif!

مادر شوهرم میگفت بگو چی بپزم چون این قسمتش از همه قسمتها سخت تره .  من مونده بودم چه توقعاتی دارن ها من چی بگم که یه چیزیشو یکهو توخونه نداشته باشن و مجبور بشن زبون روزه تو این گرما برن خرید . از بس اصرار کرد گفت تا نیم ساعت دیگه بهم اس ام اس بده که چی دوست داری و هوس چی کردی. نشستم فکر کردم که خوب قیمه فکر کنم خوب باشه و بنده خدا تو درد سر نیوفته. بهش اس دادم که ممنونم حامد قیمه دوست داره!!!

حامد ساعت ۳ اومد از کاشان و گفت یکم توی اداره کار دارم. ساعت ۴ با مامانم و مادربزرگم رفتیم و خواهرمو رسوندیم کلاس زبانش. و بعد رفتیم دنبال حامد و برگشتیم خونه مامانم. بعد یکم نشستن و صحبت کردن دور هم Smileyساعت ۷ونیم رفتیم خونه مادر شوهرم. قیمه درست کرده بود و بادمجان. دستش درد نکنه.  انهام تا فهمیدن ما بی سحری شدیم گفتن سحرها بهمون زنگ میزنن!!!!

حالا ما سحرها همش چشمون باید به تلفن باشه!!

امروز سحر اول ساعتمون زنگ خورد که بیدار شدیم بلافاصله مامانم زنگ زد و بعدشم مادر شوهرم.!!!

تا رفتم دست و صورتمو بشورم حامد سحری رو حاضر کرد و نوش جان کردیم

امروز حامد حالش خوب نبود. از بس سحر مسخره بازی در آورد چند بار نزدیک بود دعوامون بشه. من نمیدونم چرا صبح ها حوصله ندارم واقعا گیج خوابم. اصلا حوصله چیز خوردنم ندارم. اما ماشاالله حامد برعکس منه. سحرها از همیشه شیطون تر میشه!!!

 حامد مهربونم تو بهترینی


برچسب‌ها: روزنوشته های ما, مراسم های مذهبی
نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1391ساعت 17:22 توسط بانو| |

سلام

حال و احوالتون خوبه؟

امروز صبح واسه سحر بیدار شدم. واقعا شبکه اصفهان دیگه شورشو در اورده از تقلید و کپی برداری. یه مجری واسه سحرها اورده ادای اقای جمشیدی شبکه ۱ رو در میاره. تازه وسطش کم میاره از روی متن هم میخونه. خلاصه که یه بساطی داریم صبح ها از خنده!!

بعد از سحر حامدم ساعتش رو واسه ۷ونیم گذاشته بود که موقعی که زنگ زده اقای ما ساعت رو گرفته و به خواب ادامه داده. در نتیجه ما ساعت ۸ و نیم بیدار شدی. هی وای من دیرمون شد!!!!!!. البته بهتره بگم دیرش شد!

سریع حاضر شدیم منو دم باشگاه پیاده کرد و رفت. یه چیز جالب توجه اینکه امروز خیلی باشگاه خلوت بود. اول رفتم یک ماه دیگه ثبت نام کردم چون واقعا از بدنسازی راضی بودم و نتیجه گرفتم. بعدش از مربیمون راجع به پیلاتس پرسیدم که گفت خیلی خوبه اما خیلی زیاد بستگی به مربی داره. من پیلاتس این باشگاه رو به یکی از بچه ها معرفی کردم که اصلا راضی نبود و میگفت اکثرا خانومهای پیر و مسن بودن و حرکاتش خیلی ساده بود. گفت تحقیق کن و برو. رفتم یکم ورزش کردم و بعدش رفتم سالن روبروییمون یکم گشتم تا سالن پیلاتس رو پیدا کردم. مربیش رو دیدم و بهم گفت میتونی تک جلسه ای بیایی اگه راضی بودی ادامه بده.yes4.gif

موندم چیکار کنم دلم میخواست مربیش خوب بود

فعلا بهتریم کاری که میتونم بکنم همینه!

بعدش اومدم خونه و یه زنگ به مامانم زدم و یکم با هم حرف زدیم. بعدش به دوست قدیمیم شهرزاد یه زنگ زدم و ۳ ساعت باهاش صحبت کردم. دلم واسش خیلی تنگ شده بود.

واقعا دوستای خوب نعمتین....


برچسب‌ها: روزنوشته های ما
نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 16:21 توسط بانو| |

سلام

دیروز اولین روز ماه رمضان بود. چه قدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که سحرها بیدار میشدیم و کانال ۱و اون مجری باحالشو میدیدیم. و چه قدر با هم شوخی می کردیم. وای که چه قدر حامد مسخره بازی در میاورد موقع سحر بر عکس من که سحرها خواب الوی خواب الو بودم اون انگار شارژ شارژ بود. تند تند وسایل سحری رو اماده میکرد بعدش میدوید میوه میاورد بعد من میشستم پای بطری اب و کلیییی اب میخواستم بخورم و حامد میومد ازم میگرفت که اینقدر اب نخورم یه موقع منفجر بشم!!

امسال هم ناراحتی معده بهم اجازه نمیده تمام روزه هامو بگیرم. قرار شده یکی در میون بگیرم...

شب قبل حامد تا ساعت ۲ و نیم داشت کار می کرد Computerو من هر یک ربع به یک ربع میرفتم و کلی غر میزدم که سحر خواب میمونی و تهدیدش میکردم اونم که انگار نه انگار به کار خودش ادامه میداد.

دیگه ساعت ۲ خوابیدیم من روز اول نمیشد روزه بگیرم اما خیلی دلم میخواست بیدار بشم که حامد بیدارم نکرده بود. خودش سحریشو خورده بود و نشسته بود سر کارش تا ۷ونیمComputer بعد هم واسه اظهارنامه مالیاتیش رفته بود . و ساعت ۸ونیم هم که باید شرکت میبود ساعت ۸ و نیم بیدار شدم. دقت کردین چه حس بدیه وقتی کلللیییی برنامه داشته باشین واسه صبح زود یا همون سحر اما با ۵ساعت تاخیر بیدار شده باشین!!!!

گوشیمو برداشتم به حامد یه زنگ بزنمو بگم چرا بیدارم نکرده که دیدم یکی از دوستام زینب واسم یه اس ام اس واسه ماه رمضان فرستاده. اس ام اسش خیلی قشنگ بود. زنگ زدم به حامد طبق روال همیشه یکم پشت گوشی مسخره بازی در اورد و گفت باور کن من سعی کردم اما تو بیدار نشدی.

فکر کنم راست میگه چون کلا من موجود خوش خوابی هستم.

بعدش رفتم سراغ نت و یه سری سخنرانی از دکتر فرهنگ دانلود کردم Computerو همزمانش داشتم با دوستم هولدن جان اس میدادیم و بعدشم کلی با هم صحبت کردیم. بعدش یکم رفتم سراغ کارهام و مایه ی کتلت رو درست کردم. تصمیم گرفتم نهار یه چیز ساده بخورم و عوضش افطار با حامد غذا بخورم. حامد حدودای ساعت ۲ونیم اومد خونه و یکم با هم حرف زدیم yes4.gifکه صبح تا حالا چه خبر بوده و...

وسطحرف حامد خوابش برد. طفلک دیشب همش ۱ساعت خوابیده بود. منم مثل خانومهای خوب گذاشتم تا هروقت دلش میخواد بخوابه! یکم انگری برد بازی کردم!!!! وبعدش سخنرانیهای دکتر فرهنگ رو گوش دادم.

ساعت ۵ونیم هم رفتم سراغ کتلت ها. هوس کردم چیپس هم درست کنم. خیلیییییی خوشمزه شد باورم نمیشد به این خوبی بشه. Cheerleaderبا پوست کن حلقه حلقه کردمشون. ساعت حدود ۷ بود که حامد خودش بیدار شد. یه ۴ ساعتی خوابید شکر خدا.پاشد نشست سرکارهاش بعدش اومد یکم استراحت کنه که نصف سالاد که درست کردنش مونده بود رو بهش سپردم و رفتم یه دوشی بگیرم. مثل همیشه نشستیم پای ماه عسل. بعدش دعا و قبول باشه گفتن روزه من به حامد.

بعد هم که افطاری خوردیم.

به اصرار من سریال شبکه ۳ رو باهم دیدیم و بعدش هم خنده بازار خیلی بامزهه بود. و دوباره حامد نشست سر کار تا ساعت ۱ونیم.Computer یه نقشه هم دوباره واسه من آورده بود که باید حالا بشینم بکشمش

پی نوشت: این ماه رمضان دومی هست که توی خونه خودمونیم و ماه رمضان سومی که ازدواج کردیم یه دعایی هست حامد همیشه موقع افطار میخونه که صدبار تاحالا از روی معنیش یادم داده که حفظ بشم اما من حفظ نمیشم من حفظیاتم اصلا خوب نیست خدا

هولدن نوشت: دیدی ! من امروز نرفتم خونه مامانم!

مامان نوشت: مامان بابای گلم خیلللییی دلم براتون تنگ شده


برچسب‌ها: همسر مهربان من, روزنوشته های ما, مراسم های مذهبی
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1391ساعت 11:33 توسط بانو| |

Design By : nightSelect.com